تبليغاتX
.: تجربه های من :.

.: تجربه های من :.


دوستان عزیز وب سایت کلاس اول آفتابگردان راه اندازی شد

لطفا مطالب را در این آدرس دنبال نمایید


www.azamshahbazi.com


منتظر حضور پرمهرتان هستم

موفق و پیروز باشید



+نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389 توسط اعظم شهبازی | |



امروز یک آب سرد کن زیبا مهمان کلاس ما شد.

و بچه های ما با نوشیدن آب گوارای آن با نشانه های "آ" و "ب" آشنا شدند.

+نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389 توسط اعظم شهبازی | |



از بچه های کلاس آفتابگردان سال گذشته ام خیلی ممنونم.

شاهکار بودید.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 توسط اعظم شهبازی | |



بچه های عزیز سال گذشته کلاس آفتابگردان قرار است فردا در جمع پدران مدرسه سرود زیبایی را اجرا نمایند.

از همکاری همه ی آتها تشکر می نمایم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 توسط اعظم شهبازی | |



هلیا ی عزیزم

تولدت مبارک

من با تو زندگی ام را از نو آغاز کردم


+نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389 توسط اعظم شهبازی | |



با آرزوی شادی برای همه ی کودکان  دنیا و به خصوص برای هلیای عزیزم.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389 توسط اعظم شهبازی | |



دوستان عزیزم به زودی مطالبم را در آدرس جدیدی خواهید خواند.

در حال برنامه ریزی برای بچه های  جدیدم هستم.

+نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389 توسط اعظم شهبازی | |



می دانی....

این یکی از حسن های معلّمی ست.

هر سال اول مهر همه چیز در زندگی ات نو می شود.

و با شروع سال تحصیلی احساس می کنی از نو متولّد شده ای.

و جالب این که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست.

و این برایم خیلی جذّاب است.

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 توسط اعظم شهبازی | |



روزی از بچه های کلاس اول خواستم که کلاسمان را بکشند.

هر کسی طرحی بر کاغذ زد.

و اما یکی از بچه ها کلاس را با نیمکت های خالی کشید و نقاشی را به دستم

داد.

فکر می کنید پاسخش به سؤالم که پس بچه ها کجا هستند چه بود؟

او گفت:خانم من بلد نیستم آدم بکشم ، برای همین روز جمعه را کشیدم.


و این طرز فکر خلاقی است که شایسته ی ستایش است.


پ.نوشت :این نوشته تقدیم می شود به"یک فنجان قهوه ی تلخ"شاید نقاشی خلاقانه ی "آقا خورشید "

کلاس اولشان تبدیل به یک خاطره ی خوش شود."



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 توسط اعظم شهبازی | |



خودت تشویقشان می کنی بروند دنبال سرنوشتشان.

اما لحظه ی رفتن درنگ می کنی.

چرا؟

دوستشان داری و نمی توانی بر احساست غلبه کنی.

اما درنگ جایز نیست.

بگذار بروند.

و تمرین کن که با شادی بدرقه شان کنی .

و تو می دانی که اشک می تواند نشان شادی هم باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 توسط اعظم شهبازی | |